۸۸ – آنها + يک سرزمين پر از بغض = ۸۹

مه 31, 2010 at 12:54 ب.ظ. 48 دیدگاه

.

پارسال بود .. خرداد بود .. ما بوديم .. آنها هم …

امسال هست .. خرداد هست .. ما هستيم .. آنها نه !

.

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

:-| نمیری یه وقت !

48 دیدگاه Add your own

  • 1. ملی  |  مه 31, 2010 در 1:11 ب.ظ.

    جالب مینویسی خوشم میاد ازت

    پاسخ
  • 2. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 31, 2010 در 1:21 ب.ظ.

    نه اتفاقا اصلا اینجوری نیست
    اونها هم هستند.ولی ما نمی بینیمشون
    شهیدان همیشه زنده اند
    از ما زنده تر و آگاه ترند
    فقط دیده نمیشن
    توی قلبمون هستن
    همسایه ی روحمون هستن
    توی افمارمون هستن
    توی این راه پر از خوف و خطر با مقصدی روشن،همسفرمون هستن

    پاسخ
  • 3. شهریار (شیراز)  |  مه 31, 2010 در 1:47 ب.ظ.

    اون وقتا یه جمعه از ابر سیاه خون چکید اما حالا88خون جای بارون بارید وبارید وبارید و رید به پهنای کل سالو .شاید پارسال چنین زمانی پیش خودش میگفته فردا که این آهنگ رو یادش بگیرم حتما واسه بابا و مامان و کاسپین میزنمش . کاش هر کاری باهاش میکردن اما فرداهاش و ازش نمیگرفتن نه؟

    پاسخ
  • 4. آیدا  |  مه 31, 2010 در 1:49 ب.ظ.

    پارسال بود…خرداد بود… ما بودیم …امید بود!!!…

    پاسخ
  • 5. ويلسون خان  |  مه 31, 2010 در 1:52 ب.ظ.

    ديگه شما رسما از دست اين هكر كوفته تبريزى صفت بايد برين به پليس اطلاع بدين!

    پاسخ
  • 7. امیر  |  مه 31, 2010 در 1:53 ب.ظ.

    خب تو پوشیدی قشنگه..مثلا الی بپوشه فکر نکنم قشنگ باشه! اسمایلی یک تفرقه انداز:دی

    پاسخ
  • 9. Eric Calabros  |  مه 31, 2010 در 2:00 ب.ظ.

    این پستت بغایت درام داشت. همونقدر که امثال ترام در کتگوری یدطولایی دارند، تو در ژانر به فضایلی چشمگیر نائل شدی و از همین رو خار در گلو و استخوان در چشم مستکبرین وبلاگستانی.
    بابت کامنت ممنون و نیز اینکه از قبل ملتفت حضور مبارکتان در جمع خوانندگان وبلاگ حقیر خود بودم (اسمایلی صحنه را دیدم). باعث بسی افتخار و سرافرازیست داشتن مخاطبی چون شما.

    پاسخ
    • 10. دخترحاجی  |  مه 31, 2010 در 5:56 ب.ظ.

      مرسي بابت محبتت …
      من هميشه وبلاگت رو دوست داشته و دارم … باعث افتخاره که شما از نوشته هاي من خوشتون بياد.

      پاسخ
  • 11. حديث  |  مه 31, 2010 در 2:06 ب.ظ.

    اول بگم منم چلچراغ خرديم.پز نده:-D
    كشته مرده اون رو جلدشم.چي ميشه اون بشه داماد دوست دختر حاجي 😀 (من دوست توام الان)
    در مورد اونا كه نيستن هم با كامنت دوم خيلي موافقم.همين!

    پاسخ
  • 12. پرومته  |  مه 31, 2010 در 2:12 ب.ظ.

    آنها هم هستند اما رفتند در ما …

    پاسخ
  • 13. وارش  |  مه 31, 2010 در 3:07 ب.ظ.

    ای خدا از دهن دختر حاجی بشنو اگراینطوری بشه من برات یک سکه ربع بهار واقعا آزادی می خرم

    پاسخ
  • 14. بارون خانوم  |  مه 31, 2010 در 3:12 ب.ظ.

    امسال هست،خرداد هست،اما ما نیستیم…
    ما هم یک سال است که نیستیم…
    ما هم یکسال است مرده ایم زیرا که 12 ماه است که آرزوهایمان را کشته اند…
    ما و آرزوهایمان هم کنار پیکر گلگون آنها به خواب رفته ایم…

    پاسخ
  • 15. یک سبزینه  |  مه 31, 2010 در 3:32 ب.ظ.

    یک آه پر سوز
    بیا سری بزن

    پاسخ
  • 16. یک سبزینه  |  مه 31, 2010 در 3:43 ب.ظ.

    راستی اگه اجازه میدی لینکت کنم

    پاسخ
  • 17. منا  |  مه 31, 2010 در 5:19 ب.ظ.

    پارسال بود ….خرداد بود……ما تو جهنم بودیم…… اونها هم تو جهنم بودن

    امسال هست……خرداد هست…….ما تو جهنم هستیم…..اونها تو بهشتن

    پاسخ
  • 18. پورپدر  |  مه 31, 2010 در 5:24 ب.ظ.

    😦

    پاسخ
  • 19. saeid  |  مه 31, 2010 در 5:49 ب.ظ.

    چند سال بعد… خرداد است… ما نیستیم، همچون دیگران.

    پاسخ
  • 20. pesarakegeda  |  مه 31, 2010 در 6:00 ب.ظ.

    اینایی که میان میگن خوب مینویسی و ازت خوشم می آد و لینکت میکنمو اینا. نمردیم و ک… کرمکیمون یه چیز قشنگ نوشت ، والاااا!!

    پاسخ
  • 21. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 31, 2010 در 7:03 ب.ظ.

    من خیلی روی جدم تعصب دارم
    تو هم دیگه سر جدم رو قسم خوردی
    باشه من باهات میام
    قرار بذار همین پنجشنبه میریم یه جیگرکی توی شوش
    پایه ای؟
    🙂

    پاسخ
  • 23. تینا  |  مه 31, 2010 در 7:36 ب.ظ.

    جمع بی ادبا جمع ِ ؟؟؟

    عزیزم می‏دونستی علاوه بر نوشته‏هایی که می‏نویسی و در جهت فرهنگی قدم برمیداری، در جهت فرهنگ سازی ِ اجتماعی هم داری رو به جلو قدم برمیداری؟؟ آی مین عادی کردن بی‏ادبانه حرف زدن !! بعضی الفاظ نه چندان جالب !! شاید فکر کنی خیلی بامزه‏ست زدن بعضی حرفا یا خواننده‏هات رو زیاد می‏کنه ولی حواست به بقیه‏ی ماجرا نیست انگار !

    منم یکی‏ام مثل خودتا، درست عین تو شبیه تو، طرز حرف زدنمم درست شبیه توئه، ولی می‏تونم همیشه بی ادبانه‏ام ننویسم !

    نمی‏دونم گرفتی چی می‏گم یا نه، جوابمم حتماً بده

    من همیشه نوشته‏هاتو می‏خونمو تا حالا چیزی نگفتم ولی کامنت نفر بالائیت بدجوری تحت تاثیرم قرار داد !!

    شوخی شوخی با همه چیز شوخی !

    همه چیز داره عادی میشه دیگه، همه چیز ! حتی بی‏ادبی !

    پاسخ
    • 24. دخترحاجی  |  مه 31, 2010 در 8:16 ب.ظ.

      والا من متوجه منظورتون نشدم…کدوم کامنت مشکل داشت؟؟ کامنت Eric Calabros رو ميگي که از من تعريف کرده؟؟
      ميشه واضح تر بگين مشکل شما کدوم کامنت بود؟؟

      پاسخ
  • 25. لیلا  |  مه 31, 2010 در 7:39 ب.ظ.

    خدا خفه ت نکنه با این توئیت هات!

    پاسخ
  • 27. سمیه  |  مه 31, 2010 در 7:52 ب.ظ.

    و سال آینده ،خرداد، ممکن اسن ما هم نباشیم…

    پاسخ
  • 28. جغد دانا  |  مه 31, 2010 در 8:00 ب.ظ.

    پارسال بود ، امسال هست ، سال دیگه ، سالیان بعد
    تمام خونهایی که ریخت برای هیچ
    بیچاره مادرانشان

    تو بازی قایم موشکِ گرگ های مکار گیر کردیم
    هنوز یه عمره که داریم دنبال پرتقال فروش میگردیم
    و عجب از ما که به قول دوستم هنوز دنبال قانون گوزیدن ممنوع هستیم!!!

    پاسخ
  • 29. جغد دانا  |  مه 31, 2010 در 8:01 ب.ظ.

    حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد

    در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد.
    پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟
    وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند.
    و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جکهای بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدنترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتشفرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند.
    هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش میبردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات میبردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا
    ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی میدادند.
    حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا میخوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خودشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو.

    پاسخ
  • 30. جغد دانا  |  مه 31, 2010 در 8:03 ب.ظ.

    اوی الکی خوش
    توی شوش جیگرکی نیستا!!!
    جیگرکیا واسه میدون کشتارگاه (بهمن الانی) هستن

    پاسخ
    • 31. دخترحاجی  |  مه 31, 2010 در 8:23 ب.ظ.

      تو شوشم هست…کشتارگاه رفتم … جيگرکي شوش نرفتم،تازگي داره D:

      پاسخ
    • 32. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 31, 2010 در 9:10 ب.ظ.

      عالی بود وبسیار اسف ناک
      این شبیه همان حکایت قدیمی ست که احتمالا شنیده باشید
      روزی همچین پادشاهی بر شهری فایق گشت و حاکم شد
      از وسط شهر یک رودخانه میگذشت که منطقه ی مسکونی را از بازار شهر جدا میکرد
      و بر آن رودخانه پلی بنا بود
      حاکم مقرر کرد که هر کس میخواهد از این پل بگذرد روزانه باید یک سکه باج به ماموران حاکم بدهد
      مردم قبول کردند و اعتراضی نشد
      به مرور این یک سکه به پنج سکه افزایش یافت
      باز هم اعتراضی نشد
      حاکم مشتاق بود آستانه ی صبر مردمان را در برابر ظلم بسجند و بداند مردم کی اعتراض میکنند تا برایش تجربه ای شود.این شد که مقرر کرد هر کسی میخواهد از پل عبور کند باید یک بار توسط ماموران مورد تجاوز قرار بگیرد
      باز هم کسی اعتراضی نکرد
      و این تا مدتها بر دوام بود
      تا اینکه کم کم جمعیت شهر افزایش یافت
      بالاخره یک روز مردم اعتراض کردند و جلوی قصر شاه تجمع کردند
      برای شاه بسیار جالب بود که بداند دلیل اعتراض چیست
      بزرگشان را فراخواند تا دلیل اعتراضشان را از او بپرسد
      وی گفت با قوانین شما زندگی ما بسیار سخت شده
      و به سختی میتوانیم از پل عبور کنیم و به کسب و کار بپردازیم
      شاه گفت این قانون چندین سال است که اجرا میشود و کسی اعتراض نکرده،چه شده که حالا به فکر اعتراض افتاده اید؟
      آن مرد جواب داد،در طی این سالها جمعیت شهر افزایش یافته ولی تعداد ماموران پل ثابت مانده است و فرصت نمیکنند هر روز به همه ی کسانی که میخواهند از پل بگذرند تجاوز کنند،پس بهتر است تعداد ماموران را افزایش دهید تا ما زودتر به کسب و کارمان برسیم

      آره دادا اینجوریاست
      😦

      پاسخ
      • 33. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 31, 2010 در 9:11 ب.ظ.

        ولی من باز هم میگم
        پایان شب سیه سپید است
        حالا شاید این شب خیلی طولانی و دراز باشه
        ولی ما هم قلندریم و بیدار
        به شب زنده داری عادت کردیم رفیق
        همه چی درست میشه
        ناامیدی مهلک ترین سم برای یک جامعه ست

        پاسخ
  • 34. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 31, 2010 در 8:33 ب.ظ.

    من که اولین نفر گفتم
    چرا برم ته صف؟ 😦
    دلتم بخواد،میخواستم برات آواز هم بخونم اونجا
    اهووووووووووووووووووی
    کسی هست بخواد با من بیاد جیگرکی همراه با آواز بصورت زنده؟؟؟؟

    پاسخ
  • 36. امیر  |  مه 31, 2010 در 8:39 ب.ظ.

    دختر حاجی در هیبت یک قصاب!!
    بابا کی میاد تو رو بگیره آخه با این توقعاتت،جیگرکی!! اونم تو میدون شوش!!!
    یک کم ظرافت خرج کن!

    پاسخ
    • 37. دخترحاجی  |  ژوئن 1, 2010 در 6:55 ق.ظ.

      تازه ظرافتم اینه….خشانتم رو ندیدی داداچ ! :))

      پاسخ
  • 38. parastookesefid  |  مه 31, 2010 در 9:06 ب.ظ.

    عجب پست جگر سوزي .

    پاسخ
  • 39. parastookesefid  |  مه 31, 2010 در 9:09 ب.ظ.

    يعني ميشه سال ديگه يه پست بنويسي و كساي ديگه نباشن و تيترش باشه:89_آنها 0 يك سرزمين پر از شادي=90

    پاسخ
  • 40. خانوم مارپل  |  مه 31, 2010 در 10:16 ب.ظ.

    سلام بر دختر حاجی مو فرفری سابق و موی گلد شده فعلی 😀
    شما یادتون نمیاد ولی یه زمانی تو کافی شاپ زیارت کردیم همدیگرو :)))

    پاسخ
    • 41. دخترحاجی  |  ژوئن 1, 2010 در 6:58 ق.ظ.

      =))) ما یادمون میاد ، خوبشم یادمون میاد D:
      خشنود گشتیم از زیارت شما عزیز دل :*
      من هنوز هم موندم که تو چجوری یادت مونده پارسال موهای من فر بود :)) حافظه ت بیست !

      پاسخ
  • 42. پرهام  |  مه 31, 2010 در 11:11 ب.ظ.

    از كي تا حالا به تپلوها ميگن خوش هيكل ؟؟؟؟؟ ديگه نپوش اون تاپ دامن رو گشاد ميشه ….بده به الي حداقل ….گذشت هم خوب چيزيه…والا

    پاسخ
    • 43. دخترحاجی  |  ژوئن 1, 2010 در 6:59 ق.ظ.

      :))
      تپلو خودتی … اسمایلی دخترحاجی، آلت قتاله به دست !!!!

      پاسخ
  • 44. یابو  |  ژوئن 1, 2010 در 5:58 ق.ظ.

    خدا رحمتشون کنه
    امیدوارم بیهوده و بی ثمر نباشه
    و خون ریخته شده تک تک شون راهی باشه برای ایرانی ازاد
    اباد
    و شاد

    پاسخ
  • 45. آرش  |  ژوئن 1, 2010 در 6:31 ق.ظ.

    گاهی شک میکنم خودتی مینویسی یا هکر مینویسه یا بچه های گرداب مینویسن یا اصلا کسی نمینویسه.
    پارسال هیچی نبود جز امید و امسال هم شاید هیچ چیز نباشه جز یاس

    پاسخ
  • 47. متين  |  ژوئن 1, 2010 در 7:14 ب.ظ.

    صبح دولتمان به زودي مي‌دمد ..

    پاسخ
  • 48. وبلاگچی  |  ژوئن 2, 2010 در 10:44 ق.ظ.

    ما گر ز سر بریده می ترسیدیم
    در محفل عاشقان نمی رقصیدیم…

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


هیچی ...
همین !

توییت های من

  • از وقتی "تو" هستی هیچ جمعه ای دلگیر نیست 2 days ago
  • مجبور شدم به خاطر هدیه ازدواج بیمه،برم بانک رفاه حساب باز کنم رئیس شعبه ساعت 11:45اومده بیرون میگه دیگه وقت نمیکنیم ساعت کاریشون تا 1 ظهره 4 days ago
  • هر خبری که میشنوم اول میرم تو کانال وحیدآنلاین اگه ببینم اونجا نذاشته میگم یا وحید خوابه یا خبر دروغه 😁 5 days ago
  • بلیط کنسرت جنیفر لوپز در دستمونه و شبها خواب ندارم از شدت ذوق 5 days ago
  • درسهایی از حماقت twitter.com/Mahdiibakhtiar… 5 days ago
  • یاد بگیرید که بابت اشتباهاتتون باید عذرخواهی کنید twitter.com/Mahdiibakhtiar… 5 days ago
  • RT @m0hagh: خدایی این آقای دوربینی رو ببینید. آدم از این معصوم‌تر؟ آزارش به کی رسیده آخه؟ خیلی کیف کردی نابودش کردی مدرس اخلاق؟ #قرائتی htt… 5 days ago
  • امروز به معجزه ی توئیتر ایمان آوردم...یه توئیت کردم برای مترجم چینی...بیشتر از 10تا مترجم پیدا شد در عرض دوساعت...خیلی کارتون درسته خدایی 5 days ago
  • مترجم چینی پیدا شد بچه ها ... خیلی ممنونم از همکاریتون 🌸 6 days ago
  • هفده هزار تا فالوئر دارم که با هر احتمالی بخوای حساب کنی حداقل باید یه نفر پیدا بشه که چینی بلد باشه دیگه خدایی 😁 6 days ago
  • من یه پروژه با چین داشتم...یه نفر اونجا انگلیسی بلد بود که اونم استعفا داده...حالا گیر کردم بین یه مشت چینی که زبون همو نمیفهمیم 😭😭😭 6 days ago

RSS پیوندهای گوگل ریدری

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

افراد آنلاین

آمار وبلاگ

  • 542,979 بازدید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: