آرزوهای بر باد رفته !

مه 2, 2010 at 9:26 ق.ظ. 78 دیدگاه

.

نسلی بودیم که آرزوی پوشیدن مقنعه‌ی پْفی و جوراب سفید بر دل دخترها و آرزوی بلند کردن مو بدون چهارراه باز کردن آقای ناظم، بر دل پسرها ماند !

.

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

انتقادیسم ! حذف شد !

78 دیدگاه Add your own

  • 1. Nasser  |  مه 2, 2010 در 9:54 ق.ظ.

    haji dokhtar kash faghat hamin ke gofti bood kheyli chiza be delemoon moond, kheyli ziyaaaaaaaaad. dar zemn man shadidan fekr mikonam shoma shabihe hamin aksi hasti ke gozashti.

    پاسخ
  • 2. مانا  |  مه 2, 2010 در 9:59 ق.ظ.

    سلام – وبلاگت رو واسه اولين بار مي خوندم
    حيف وبلاگ تو نيست اين عنوانش باشه
    مشتري مي پروني جيگر؟

    پاسخ
  • 4. mshsa  |  مه 2, 2010 در 10:46 ق.ظ.

    اااااااااااااا چه جالب همین چند روز پیش تو بلگم نوشتم که ابرو برداشتن تو سال آخر دبیرستان جرم محسوب میشد البته کو گوش شنواااا(اسمایلی به من اینطوری نگاه نکن خوب امکانات نبود)

    پاسخ
  • 5. علی رضا  |  مه 2, 2010 در 11:09 ق.ظ.

    1. مقنعه پفی چیه؟

    2. بخام کتکایی که تو مدرسه خوردمو ردیف کنم میشه دفتر سیصدبرگ!

    پاسخ
    • 6. دخترحاجی  |  مه 2, 2010 در 11:31 ق.ظ.

      والا اون زمانها مقنعه ها به دو دسته ي کلي چونه دار و پفي تقسيم ميشدن…که پفي خلاف قوانين شرعي بود و حکمش حبس از يک تا سه سال بود…خلاصه خلاف سنگيني بود واسه خودش :))))

      پاسخ
  • 7. وارش  |  مه 2, 2010 در 11:11 ق.ظ.

    الانم نشستيم داريم چرتكه گذشته رو مي نازيم چون هيچ چيز دلشاد و خجسته اي توي زندگي نداريم

    پاسخ
  • 8. خواننده خاموش!!!  |  مه 2, 2010 در 11:22 ق.ظ.

    آآآاي گفتي!!!
    هنوز كه هنوزه از شنبه بدم مياد به چند دليل:
    1-خراب شدن جمعه
    2-ديدن مو و ناخن
    3-لباس اتو كشيده و مرتب(ظهر كه بر ميگشتيم خوب ميشد
    از بس كلنجار ميرفتيم با هم!!)
    يادمه يه بار 20-30 نفر بوديم كه به موهامون گير داده بودن 2 تا رو كه با ماشين 4 راه كردن معلمون از راه رسيد و ضمانت و…

    پاسخ
  • 9. محمد  |  مه 2, 2010 در 12:08 ب.ظ.

    سلام دختر حاجی

    به رسم پسرهای ایران اولین چیزی که تو وبت توجه منو جلب کرد
    جمله «حاجی داماد نداره بود»
    من نوکر حاجی هم هستم.(نوکر=غلام)
    خوب این هم یکی از خواص نسل نیم سوز ماس دیگه.

    پاسخ
  • 10. سوری  |  مه 2, 2010 در 12:31 ب.ظ.

    نسلی بودم که یک روز در دانشگاه اصفهان پسری رو به جرم شلوار لی پوشیدن کتک زدند ودهنش رو پر از خون کردند وخانمهایی که تا ما رو می دیدن فریاد می کشیدن خانمممممممممممم رجتوننننننننننننن!

    پاسخ
  • 11. نعیمه  |  مه 2, 2010 در 12:43 ب.ظ.

    به
    پس ماها که یه نسل از شماها بزرگتریم چی بگیم. زمان ما یکی وای می ایستاد پاچه شلوارامون رو سانت می زد. اون یکی هم چک می کرد جورابمون کوتاه یا رنگی نباشه.

    پاسخ
  • 12. شازه  |  مه 2, 2010 در 12:53 ب.ظ.

    چند وقته نوستال بازشدی ؟؟
    یه چیزی بگم ته نوستال :
    پیراشکی گرد های که 5 تومن بود
    روی اش شکر می ریختند…

    پاسخ
  • 13. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 2, 2010 در 2:03 ب.ظ.

    من همیشه بخاطر کتک کاری میبردنم دفتر و باید بابام رو میوردم که تعهد بده
    همیشه زنگ تفریح ما توی کلاس میموندیم
    ما 3 نفر یار بودیم و بقیه رو کتک میزدیم
    کلاس دوم بودم،یه بار تو راه خونه یه پسر کلاس سومی با سنگ سر دوستم رو شکست و فرار کرد
    منم تا دم در خونشون دنبالش کردم
    با سنگ محکم زدم تو سرش،هوارش در اومد و سرش پر خون شد
    منم فرار کردم :)))
    یادش بخیر خیلی شر بودیم 🙂

    پاسخ
  • 14. خارخاسک  |  مه 2, 2010 در 2:21 ب.ظ.

    نسلی بودیم که پاچه شلوارمان را دم در مدرسه سانت می زدند . و پسرهای هم قد و قواره ما می رفتند جبهه تا از مدرسه فرار کنند .

    پاسخ
  • 15. وبلاگچی (weblog'chi)  |  مه 2, 2010 در 2:42 ب.ظ.

    من و تو نسل بی پرواز بودیم , اسیر پنجه های باز بودیم…

    پاسخ
  • 16. یک شیرفروش  |  مه 2, 2010 در 2:43 ب.ظ.

    نسل جدید تلافی درمیاره نگران نباش !!!

    پاسخ
  • 17. س ی م ا  |  مه 2, 2010 در 2:44 ب.ظ.

    آخ گفتی…

    کلن کارت درسته هــآ : ))

    پاسخ
  • 18. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 2, 2010 در 3:06 ب.ظ.

    یه بار اول راهنمایی بودیم با یکی از بچه ها میخواستیم از مدرسه فرار کنیم
    به بالای دیوار نرسیده بودیم که ناظم پای هر جفتمون رو گرفت و کشید پایین و یه سیلی بهمون زد و بردیم دفتر
    به مدیر گفت اینا میخواستن از مدرسه فرار کنن من بالای دیوار گرفتمشون
    ما هم هی میگفتیم بخدا ما نبودیم حتما اشتباهی دیدی
    یه جوری مظلومانه میگفتیم و اینقدر جدی و با اصرار میگفتیم که ما نبودیم که مدیر باورش شده بود که ما نبودیم
    ناظم داشت دیوونه میشد 🙂
    میگفت بخدا من با دستای خودم کشیدمشون پایین . . .

    پاسخ
  • 19. یابو  |  مه 2, 2010 در 3:42 ب.ظ.

    خواهر ما نسل سوخته بودیم

    و همچنان هم هستیم

    پاسخ
  • 20. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 2, 2010 در 4:40 ب.ظ.

    میدونی وقتی عکسای دوران ابتدایی و راهنماییم رو نگاه میکنم
    توی همه ی عکسا موهای سرم تراشیده شده اونم با نمره ی 4

    توی دبیرستان ناظم به موهای بلند و چرب گیر میداد
    اون موقع بچه ها یا با روغن نارگیل یا اون روغن های ارکید آمریکایی موهاشون رو چرب میکردن و یا با کتیرا ژل درست میکردن و میزدن به مو
    زمستون بود ژژل زده بودم،ناظم مجبورم کرد توی اون سرما توی حیاط با آب سرد موهامو بشورم
    بدجوری سرما خوردم 😦

    پاسخ
  • 21. شفته  |  مه 2, 2010 در 5:14 ب.ظ.

    بعله حاج خانوم آرزو به دل موندیم یه روز راحت باکسی که دوسش داریم بریم بیرون و نسبتمونو نپرسن …یه روز راحت با رفیق دخترمون بریم قلیون بکشیم مو نگن اماکن گفته به خانوما قلیون ندیدم..آرزو به دل موندیم توی گرما تو دبیرستانی که همه دخترن بتونیم مقنعمونو در آریم…بتونیم حرفمونو بزنیمو کتک نخوریم…بتونیم انتخاب کنیم…شغلمونو.محل زندگیمونو…چون پول آزاد نداریم نریم یه رشته مزخرف تو پیام نور…چون بیکاریم با تحصیلات نریم منشی شیم که صاحب کار پشت کوهیمون فردا بهمون طمع کنه…آرزو به دل موندیم آرایش کنیم…چون اگه بکنیم فاحشه ایم و با اسلام به جنگ وایسادیم…آرزو به دل موندیم نفس بکشیم…مثه یه آدم…

    پاسخ
  • 22. میثم الله‌داد  |  مه 2, 2010 در 5:21 ب.ظ.

    بعضی‌ها دوست دارن پلیس سر چهار راه باشن. اون‌هم یه چهار راه خود ساخته.
    تصور کن قیافه‌ی خودشون، از ما خنده‌دارتر هست. الآن هر کدوم از اون ناظم‌ها بزرگ شدن. جا افتادن. چه فکری می‌کنن؟ وقتی توی تنهایی به گذشته فکر می‌کنن؟
    حتم دارم اون‌ها بیشتر ضرر کردن. از حماقتشون.

    پاسخ
  • 23. درسا تیتان  |  مه 2, 2010 در 6:15 ب.ظ.

    و اینکه یک دفعه چیزی بگوییم و کسی نگوید من شما را درک میکنم ولی شما باید بدانید که فرهنگ و تمدن و تاریخ و هزاران کوفت و زهر مار دیگه ی ما به ما و شما اجازه نمیده و مسلما این شمایید که باید تاریخی بشید نه اینکه تاریخ فراموش بشه و شما جدید بشید و از این جفنگیات!

    پاسخ
  • 24. ی  |  مه 2, 2010 در 6:21 ب.ظ.

    منو یاد فبلم کاغذ بی خط انداخت
    اونجائی که هدیه تهرانی میگه وزیر آموزش پرورش گفته فقط رنگای سیاه و …

    پاسخ
  • 25. دختر خیالباف  |  مه 2, 2010 در 6:26 ب.ظ.

    همچین زیاد به خودت نگیر الانم ازاین کارا می کنن البته با دخترا راه اومدن ولی پسرای بیچاره هنوزم که هنوزه وسط موهاشون توسط آقا ناظم چهارراه باز میشه…….!

    پاسخ
  • 26. امین  |  مه 2, 2010 در 6:56 ب.ظ.

    این پستو که خوندم یادم به بچه گیامون افتاد و سوختگی نسلمون. دختر حاجی من این آهنگ «طرف ما» از شاهین نجفی که به نظر من بی نظیره به پستت تقدیم میکنم:

    طرف ما

    وقتی چشامون باز شد از زندگی سیر شدیم
    نفهمیدیم چی شد توی جوونیمون پیر شدیم
    گفتن چپ میزنی، منحرفی ، بی اعتقادی
    اما کی شما ها به سوالای من جواب دادین
    ما از وقتی که چشارو باز کردیم که جنگ بود
    توی دست بابا به جای قلم تفنگ بود
    همیشه یه پای زندگی واسه ما لنگ بود
    همیشه جواب اعتراضمون که سنگ بود
    فقط واسه یه بار بذار من بگم قصه رو
    من تو هر دوتا میشناسیم درد و ریشه رو
    واسه یه بارم بذار فکر کنم که آدمم
    تصور کنم که توی جامعه ی سالمم
    بذار یادم بره بیست سال تو سری خوردم
    که یه تفاله ی بی ارزشم بذار فکر کنم
    بذار یه لحظه چشامو ببندم رو خواهرم
    رو گریه ی شبونه و بغض مادرم
    بذار چشامو ببندم و بگم خوشبختم
    که بی آینده نیستم و به فردا چشم دوختم
    تو دلت میخندی اگه تو ناز و نعمتی
    آخه زندگی واسه ما یه چیز دیگه س لعنتی
    واسه ما لحظه های تو خاک رفته
    گریه ی سرخ اون چشاییه که خون گرفته
    واسه ما این زندگی نیست مثل جون کندنه
    مثل تو صبح زنده شدن و شب مردنه
    مثل یه مامور با چکای برگشتی و
    دست و پا زدن توی فقر و بدبختی و
    مثل اینکه دامنت رو سرت بگیری و
    آبروت بره تو محلتون بخوای بمیری و
    باید خودتو بفروشی هر جور که پول میخوای
    تو سرتم اگه میزنن صدات در نمیاد
    یه زندگی یه قصه ی آخر ما اجاره خونه
    انسجام ملی اسلامی زیر سقف ویرونه
    به هر کی هر چی که گفتم کسی که چیزی نگفت
    طرف ما همیشه یه شبه یه شبه مخوف
    طرف ما مرگم تاوون داره
    طرف ما همه پیادن یه عده سواره
    طرف ما کلکسیون بدبختیه
    طرف ما همه چی واسه ما بی معنیه
    طرف ما فاحشه یه زن خونه داره
    جز این راه واسه شام شبش چاره نداره
    طرف ما معرفت لب خیابونا وله
    اینکه شرم نکنی از خودت خیلی مشکله
    جائی که معنی آدم همیشه زیر سواله
    مثل یه انسان زندگی کردن تقریبا محاله
    یه بار سنگین اینجا از صبح تا شب رو دوشته
    فقط صدای وحشت و خفقان تو گوشته
    طرف ما جانی تو دانشگاه درس میخونه
    طرف ما عجیب دانشجو تو زندونه
    طرف ما ملیت یه تخته سنگ شکسته س
    هویت اون دریه که چهارده قرنه بسته اس
    تو محله ی ما آدما نصف قیمتن
    اینجا به آدم قدر یه سگ ارزش نمیدن
    واسه ما خیلی وقته که تو سری خوردن عادته
    مگه خدائی که میخنده به حالمون شاهده
    اینجا دلت گرفت میگن خودکشی راه حله
    اینجا زندگی کردن از مردن مشکل تره

    پاسخ
  • 27. م ف  |  مه 2, 2010 در 7:27 ب.ظ.

    پول نداري کوني بازي در نيار … خطاب به خودم در باب خرجهاي بيخود و بي پولي آخر ماه
    خجالت بکش. دخترای هم سن وسالت بچه دارند.

    پاسخ
    • 28. دخترحاجی  |  مه 2, 2010 در 7:44 ب.ظ.

      خب الان ميگي چيکار کنم؟؟
      برم بچه دار شم بعد بيام توئيت کنم؟ 😐

      پاسخ
  • 29. آرش  |  مه 2, 2010 در 9:22 ب.ظ.

    هنوزم آرزومونه

    پاسخ
  • 30. soo3  |  مه 2, 2010 در 10:00 ب.ظ.

    من زیاد مقنعه پفی دوست نداشتم ولی یادمه دوستام خیلی تو کفش بودن 😀
    ولی انقد رنگای روپوش و مقنعه ذاقارتی برامون تعیین میکردن که از همان زمان حسرت پوشیدن مانتو مقنعه مشکی شد یکی از دغدغه هامون.
    راهنمایی که میرفتیم ساعد دستمونم نگاه میکردن که مبادا تیغ زده باشیم 😕
    کلا آرزوهای زیادی رو دلمون داغ شد.

    پاسخ
  • 31. آرش قاسميان  |  مه 3, 2010 در 5:32 ق.ظ.

    نه خدايي اون پسره كه بهت كادو ميدادو هرروز برات گل ميزاشت….بهتراز اين عوضيهاي اين دور وزمونه نيست؟؟دلت برات تنگ نشده…

    پاسخ
  • 33. نسترن صورتی  |  مه 3, 2010 در 6:50 ق.ظ.

    نسل من به غیر از سانت کردن پاچه و بررسی جوراب که مشکی باشه (و اگه کمی هم نازک بود دردسر ساز هم میشد)…بازی اسم و فامیل هم حرام بود….

    پاسخ
  • 34. دست نوشته  |  مه 3, 2010 در 6:59 ق.ظ.

    گور پدرشان دسته جمعی

    پاسخ
  • 35. روزنامه نگار نحس  |  مه 3, 2010 در 7:30 ق.ظ.

    ما همان نسل سوخته ایم ولی نسل جدید نسوخته بلکه برشته شده احتمالا نسل بعدی هم خام باشد
    —————
    با دختران چینی به روزم

    پاسخ
  • 36. سمیه  |  مه 3, 2010 در 7:34 ق.ظ.

    ….و ناخنهای بلند

    پاسخ
  • 37. آی بیکلاه  |  مه 3, 2010 در 8:14 ق.ظ.

    یه روز کلاس پنجم ابتدائی به دلیل صف نامرتب همه مونو دور حیاط کلاغ پر بردن… تا یه ماه آناتومی مون بهم ریخت!! به سرباز کلاغ پر میدی اجدادش باهاش فیس تو فیس میشن!! چه برسه بچه کلاس پنجم!!
    خدائیش آمازونیا تو مدرسه این کارا رو نمیکنن!!

    پاسخ
  • 38. مریم  |  مه 3, 2010 در 8:31 ق.ظ.

    سلام عزیز دل
    وبلاگت رو همیشه میخونم خیلی خوب و با حس می نویسی
    یادمه کلاس اول که بودم یه معلم داشتم که همیشه اول کلاس از مبصرایی که سال بالایی بودن میخواست که اسم بچه بدها رو بگه بعد اون با یک کابل سیاه رو دست بچه ها میزد.
    زمون ما به دلیل کمبود بهداشت اکثر بچه ها زگیل میزدند مامانم بهمون تذکر شدید داده بود کنار این بچه ها نشینم و یه بار به خاطر اینکه کنار یه بچه ای که رو دستش پر از زگیل بود نشستم معلمم دستای کوچکم رو با اون کابلش نوازشی کرد که تا عمر دارم یادم نمیره..

    پاسخ
  • 39. زهرا  |  مه 3, 2010 در 10:17 ق.ظ.

    همين روزاست كه فيلتر شي. اخه كل پيوندهايي كه معرفي كردي فيلتر شدن ماهم كه فيلتر شكن نداريم خيلي گناه داريم

    پاسخ
    • 40. دخترحاجی  |  مه 3, 2010 در 1:48 ب.ظ.

      :)) این روزها فیلتر شکن از نون شب واجب تره…بگرد دنبال فیلتر شکن عزیزم D:

      پاسخ
  • 41. mhz  |  مه 3, 2010 در 10:29 ق.ظ.

    یه چیزیایی میگی که آدم داغ دلش تازه میشه وقتی یادش می افته

    ما صبح های شنبه توسط ناظم مراسم سیبیل نگاه کنون داشتیم که مبادا یک تار از سیبیل رفته باشه . ایییییییییی خدا کجا بودی!؟!!!!!!!!؟

    پاسخ
  • 42. شادی  |  مه 3, 2010 در 12:05 ب.ظ.

    ای بابا….

    پاسخ
  • 43. پردیس  |  مه 3, 2010 در 2:03 ب.ظ.

    سلام دوست عزيز و همكار وبلاگي . وبلاگتونتو توي وبلاگم لينك كردم مايه افتخارمه اگه شما هم وبلاگ منو لينك كني . ممنونم قبول كني

    پاسخ
  • 44. قطره باران  |  مه 3, 2010 در 2:08 ب.ظ.

    هیشششششش روزگارررر :دی

    پاسخ
  • 45. بهنام  |  مه 3, 2010 در 6:29 ب.ظ.

    ســـــــــــــــــــــــــــــلام

    من اومدم
    حالا یکی نیست بگه انگار همه اینجا منتظر من بودن 😀
    سلام مجدد و مخصوص به دختر حاجی جان
    دوباره سفر کاری پیش اومد و ما رفتیم
    اگه خاطر گرانقدرتون باشه بنده همون موقع که دعوت شدی هم اعلام آمادگی و هم ابراز علاقه برای همراهی کردم 😀
    الانم نه از آمادگیم کم شده نه از علاقم، چه بسا بیشتر هم شده
    در رابطه با پستت : فکر کن این فرق وسطی که الان خدای بچه مثبتیه یه روزی برای من کم کردن نمره انضباط داشت!

    پاسخ
    • 46. دخترحاجی  |  مه 3, 2010 در 7:09 ب.ظ.

      همراه با خودم ببرم که چي؟؟ دارم ميرم همراه پيدا کنم برادر :))))

      پاسخ
      • 47. بهنام  |  مه 3, 2010 در 8:18 ب.ظ.

        من گفتم اونجا معطل همراه پیدا کردن نشی
        آخه همراه مث جا پارکه، از دور که نگا میکنی خوشحال میشی که خالیه اما بعد که میری جلو می بینی چون جلوی پل یا پارکینگ بوده خالیه
        یا اینکه بعد از 2 ساعت دور زدن یکی پیدا میشه اما واسه پارک کردن پدرت در میاد ، هزار بار باید عقب جلو کنی آخرشم به ماشین جلویی و عقبی می خوری
        یا اینکه یه جای خوب می بینی میری که پارک کنی یه نفرو می بینی که وایستاده اونجا و میگه ببخشید اینجارو گرفتیم الان ماشینمون میاد

        پاسخ
        • 48. دخترحاجی  |  مه 3, 2010 در 8:44 ب.ظ.

          =))) يعني من الان پهن شدم کف زمين از خنده…خوب اومدي اينارو =)))
          حالا يا شانس و يا اقبال…ما ميريم توکل به خدا…رمز عمليات : يا خواهر کماندو

          پاسخ
  • 49. خانم هويج  |  مه 3, 2010 در 7:13 ب.ظ.

    آره والا…
    من رو كه يه بار واسه يه شلوار مشكي پارچه اي كه جاي شلوار فورمم پوشيده بودم،برگردوندنم خونه!
    بچه هاي الان پادشاهي ميكنن

    پاسخ
  • 50. سما  |  مه 3, 2010 در 7:39 ب.ظ.

    برعکس همه گفته ها ما یک مدیری داشتیم ماه. بنده خدا هرچی زور میزد تو رو خدا تو مدرسه مقنعه نپوشید یا روسری رنگی سر کنید هیچکس به خرجش نمی رفت! تازه بنده خدا تلاش کرده بود یه رنگ روشن واسه مانتوهامون انتخاب بکنه. اما خوب روی ناخن و … حسابی گیر بودن.

    پاسخ
  • 51. امیر  |  مه 3, 2010 در 8:01 ب.ظ.

    سلام….خیلی وقته میخونمت اما بار اول کامنت میذارم.
    شما هم هی چوس کلاس نذار شما یادتون نمیاد یادتون نمیاد..تو و الی همین کار ها رو میکنین که ملت فکر میکنن الان همسن مادر بزرگ من هستینو بعد هم واویلا!!!!!!!!!!!!!

    الی چی شد؟ خیلی وقت نیامده بتوپه بهت؟؟؟؟ اسمایلی یک خبیث!!!

    پاسخ
    • 52. دخترحاجی  |  مه 3, 2010 در 8:42 ب.ظ.

      :))))
      مثلا ميخوام بگم حافظه م خيلي قويه…نه اينکه پيرم که ! =))
      الي هم الان که خوابه،ولي وقتي بيدار شد سلام ميرسونه P:

      پاسخ
  • 53. لاله  |  مه 3, 2010 در 9:33 ب.ظ.

    اینقدر با این «شما یادتون نمیاد» حال میکنم! چون منم دهه شصتی هستم و همشونو یادم میاد! اون حلزونا و کفشدوزکارو بگووووووووووووو

    پاسخ
  • 54. saye  |  مه 4, 2010 در 4:55 ق.ظ.

    ای بابا… این بنده خدا بهنام رو ببرش دیگه…. ای گوشه می شینه دیگه.. الان عروسی ها خبری نیستا همه با یکی وردلشون میانا….حالا باز هرجور خودت صلاح میدونی….

    پاسخ
    • 55. دخترحاجی  |  مه 4, 2010 در 5:22 ق.ظ.

      حالا من میرم اگه خبری نبود میام خبر میدم،شما اینو زود بفرستین برام سرم بی کلاه نمونه :)))

      پاسخ
  • 56. مـژده(جمع دخترونه)  |  مه 4, 2010 در 6:50 ق.ظ.

    میگم چه کاری ِ این طنازای ایران (؟) میرن شونصد ساعت خودشونو جر میدن جلو دوربین تا ملت یه لبخند بزنن !! هووم ؟ یارو مهران مدیری خیلی شکی بشینه پشت لف تاف بیاد توییتای دختر ِ حاجی رو بخنده ! ملت رسماً فنا شن از خنده :-j

    پاسخ
  • 57. آرش س.  |  مه 4, 2010 در 7:54 ق.ظ.

    سلام
    با این وبلاگ باحال و نوشته های باحال تری که دارید نمیدونم که وقت میکنید یا نه، ولی اگر میشه امکانش هست یه کمکی بدید که بدونم چه جوری میتونم توییت هامو وارد وبلاگم کنم؟ ممنون میشم

    پاسخ
    • 58. دخترحاجی  |  مه 4, 2010 در 11:26 ق.ظ.

      این کار رو فقط میشه برای وبلاگهای وردپرس انجام داد و گویا وبلاگ شما پرشین بلاگه !
      صفحه ی مدیریتی وبلاگهای وردپرس یه قسمت مربوط به این کار داره …دل بکنید از این بلاگفا و پرشین بلاگ D:

      پاسخ
    • 59. خانومه سیب  |  مه 4, 2010 در 3:11 ب.ظ.

      تو خود توئیتر یه جائی هست که میتونین کدشو بگیرین بزارین تو بلاگتون به همین راحتی!

      پاسخ
  • 60. خواننده خاموش!!!  |  مه 4, 2010 در 10:05 ق.ظ.

    الان داري اضافه كاري ميكني شما ؟؟؟ :دي
    يه كيسه گچ ميزارن جلو عربه ميگن اين چيه؟ هنگ ميكنه

    پاسخ
  • 61. کسری وحیدی(آواز ایرانی)  |  مه 4, 2010 در 1:16 ب.ظ.

    سلام
    خدا بد نده؟ مادرت مشکلش چیه؟ نتیجه چی بود؟ هیپرتروفی داشت؟
    راستی کدوم بیمارستان بردی؟ مرکز قلب بهترین قطب قلب ایران محسوب میشه.توی امیرآباد
    راستی واسه ی گوشیت که گچپژ نداره یه راه حل دارم
    من خوردم این کار رو کردم
    یکی از دوستانت که گوشی اون گچپژ داره بگو این حروف رو برات
    اس ام اس کنه
    بعد از توی اس کپی کن توی یک صفحه ی note
    و هر وقت به این کلمات نیاز داشتی با paste کردن میتونی ازشون استفاده کنی
    لازم نیست همیشه از روی خو کلمات کپی بگیری
    یک بار که کپی کنی تا زمانی که گوشیت خاموش نشه توی حافظه ی کپی میمونه و هروقت بخوای پست میشه

    پاسخ
  • 62. راحله  |  مه 4, 2010 در 2:59 ب.ظ.

    داغ دلمونو تازه كردي…

    پاسخ
  • 63. خانومه سیب  |  مه 4, 2010 در 3:12 ب.ظ.

    میگم تو هم اینجا مینویسی هم بلاگفا؟!!
    اخه امروز دیدم …

    پاسخ
  • 64. مشنگ پورملنگ  |  مه 4, 2010 در 3:59 ب.ظ.

    بازم سلام.همچنان توییت هات خداست. یه چیزوخوب فهمیدم که کلا اعصابت تعطیله. اگه پسر بودی فکرکنم یه روزدرمیون کلانتری بودی وحاجی بایدمیومد پادرمیونی وسندو ازاین حرفا.یاهو وفیسبوک هم که هک شده گمونم آتشفشان ایسلندی.

    پاسخ
  • 65. علی بابا و چهل دزد تهران  |  مه 4, 2010 در 4:42 ب.ظ.

    شعری اندر احوالات حاجی و دخترش

    حاجی که از مکّه و دبی برگشته مار برفته و اژدها برگشته
    زنهار فریب دخت حاجی مخور که این خانه‌خراب از کلاب برگشته

    پاسخ
  • 66. علی رضا  |  مه 4, 2010 در 6:49 ب.ظ.

    هک رو شوخی کردی؟

    پاسخ
  • 67. rohollah  |  مه 4, 2010 در 6:53 ب.ظ.

    پس او یارو که دعا کرده بود فیس بوکت بترکه، دعاش مستجاب شد!

    پاسخ
  • 68. بهنام  |  مه 4, 2010 در 7:24 ب.ظ.

    حالا حنا بندون که گذشت
    فردا عروسیه هااااا
    نمی دونم امروز جا پارک پیدا کردی یا نه
    اما فردا میتونی بدون هیچ دغدغه ای بری یه جایی پارک کنی که یه نفر از قبل واستاده و اونجا رو واست گرفته و به بقیه گفته ببخشید الان ماشینمون میاد 😀
    راستی یه سوال؟ مگه حنا بندون فقط خانوما نمیرن؟!

    پاسخ
  • 69. Morteza  |  مه 4, 2010 در 8:12 ب.ظ.

    الله اکبر … اینجا دیگه کجاست؟!!

    پاسخ
  • 70. ناشناس دوست داشتنی  |  مه 5, 2010 در 7:47 ق.ظ.

    اینا تازه خاطرات خوب نسل ماست برای نسل بعد

    پاسخ
  • 71. ali  |  مه 5, 2010 در 9:20 ق.ظ.

    سلام و آرام حاجی زاده !

    پاسخ
  • 72. بي نام  |  مه 5, 2010 در 9:22 ق.ظ.

    salam khanomi webloge ghashangi dari kheyliyam matlabat jaleban ye soali bebakhshid miporsam shoma ehyanan daneshjhoye hut nisti?felan

    پاسخ
  • 73. کلاغک خاتون!  |  مه 6, 2010 در 4:48 ق.ظ.

    واقعاً حیف این پنجه های بلوری کلاغک نبود که با جوراب سفید مزین نشه؟ :-((

    حیف این نوک من نبود که با پوشیدن مغنعه پفی خودشو بیشتر نشون نده؟
    نبود آخه؟
    بود بخدا بود..:-((

    پاسخ
  • 74. ververehgis  |  مه 8, 2010 در 11:05 ب.ظ.

    نگفته بودم
    تو دوران راهنمايي دنياي کوچيک و نقلي و ساده اي داشتيم
    يادش بخير
    مديرمون تو مدرسه راهنمايي خرد آقاي دشوارگر نامي بود
    واقعا سخت گير بود و در عين حال بسيار مهربون
    يادمه يه بار بخاطر موهاي بلندم ، گرفت جلو موهلمئ با قيچي چيد ! :دي

    پاسخ
  • 75. ververehgis  |  مه 8, 2010 در 11:05 ب.ظ.

    اصلاحيه : موهامو * :دي

    پاسخ
  • 76. انتها  |  مه 10, 2010 در 12:04 ق.ظ.

    نسلی بودیـــــــم ، کـــــه کاش نبودیـــــــــــم !

    پاسخ
  • 77. omid  |  مه 11, 2010 در 11:23 ق.ظ.

    سخت بود اما گذشت . بعد از این هم می گذرد

    پاسخ
  • 78. سوسک  |  مه 16, 2010 در 9:09 ق.ظ.

    🙂

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


هیچی ...
همین !

توییت های من

  • عشق به زندگی فقط اونجاش که یار میگه بریم؟ میگی بریم و میریم #دروتخته 1 week ago
  • ما میفهمیم، اما به روی خودمون نمیاریم چون مهم نیست :)) 1 week ago
  • رفتم موهامو رنگ و هایلایت و کراتینه کردم و جیبم به شدت درد میکنه 1 week ago
  • از سر شب تا الان بابام سه دفعه کولر رو خاموش کرده و من سه دفعه روشن کردم الان نوبت بابامه :] 2 weeks ago
  • بحث من نبودن وزیر زن در کابینه نیست مشکل من اینه که نگاه جنسیتی از اینور بوم نیفته اینکه بگیم حداقل یک وزیر زن،یعنی فقط تاکید به جنسیت 2 weeks ago
  • فکر میکنم اصرار به انتخاب وزیر زن و یا مخالفت با نداشتن وزیر زن خودش به نوعی ضد فمنیسمه برابری یعنی تمرکز به جای جنسیت به شایستگی افراد باشه 2 weeks ago
  • اصرار برای انتخاب وزیر زن رو نمیفهمم اصرار باید به انتخاب فرد برتر و اصلح باشه چه زن چه مرد 2 weeks ago
  • اون دوقرونی که مامورپمپ بنزین صرفا به خاطر اینکه پیاده نمیشدم بنزین بزنم ازم میپیچوند مهم نبود مهم این بود که زور داشت برام منو احمق فرض کنن 2 weeks ago
  • مدتهاست که دیگه خودم بنزین میزنم و وقتی پیاده میشم از ماشین حس میکنم پرسنل پمپ بنزین دلشون میخواد خرخرمو بجون که نمیتونن سرم رو کلاه بذارن 2 weeks ago
  • رفیق پایه داشتن بزرگترین نعمت دنیاست. اصلی ترین رفیق پایه ت همسرت باشه بزرگترین خوشبختی دنیاست 2 weeks ago
  • وقتی توخیابون چندین پل عابر و خط کشی هست،انتظارنداشته باشین ازهرجای خیابون که میخواین ردشین راننده وایسته راننده گناه نکرده که ماشین زیرپاشه 2 weeks ago
  • سینمایی که رکورد فروشش دست گشت ارشاد و نهنگ عنبره رو باید گذاشت لب طاقچه توالت 3 weeks ago

RSS پیوندهای گوگل ریدری

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

افراد آنلاین

آمار وبلاگ

  • 542,667 بازدید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: