Archive for فوریه, 2009

کاربرد های مختلف ذکر

 

تو راهرو جلوی آسانسور یه پیرمرد رو دیدم و چون خسته بودم منتظر شدم تا با آسانسور برم بالا ! پیرمرده یهو گفت «اللهم صل علی محمد و آل محمد» منم گفتم پیرمرده دیگه داره ذکر میگه …

بعد منو نگاه کرد و گفت «الرحمن الرحیم» من یه کم تعجب کردم ولی گذاشتم به حساب سنش و گفتم طفلی پیره حالیش نیست که !

یهو روسریم که شل شده بود یه لحظه از سرم افتاد و همون لحظه پیرمرده گفت الحمد لله رب العالمین!!!

 

فوریه 17, 2009 at 4:10 ب.ظ. بیان دیدگاه

آش نخورده دهن آتیش گرفته

 

دقیقا بعد از قرنها که هوس میکنی توی تنهایی بزنی کانال mbc persia و یه فیلم نگاه کنی و خیالت راحته که فیلمش طنزه و هیچ مشکل شرعی و عرفی و اجتماعی و (بیــــــــــــب …) نداره (یعنی زیر ۱۸ سال که هیچ زیر پنج سال هم میتونه ببینه)،همینجوری که رفتی تو بحر فیلم «کاملا» ناگهانی برسه به یه جایی که نباید برسه و دقیقا همون لحظه ست که مامان یا بابا به طور «کاملا» اتفاقی سر میرسن! کنترل هم همون لحظه ادا در میاره و هرچی به زمین و آسمون و درو دیوار میکوبونیش بی فایده ست (یعنی یه جورایی قصدش له کردن شخصیت توئه)! و اون سکانس فیلم هم تموم شدنی نباشه و بازیگران محترم هم بی خیال ماجرا نشن !

تنها کاری که میشه کرد اینه که تو دلت خدا پیغمبر رو صدا کنی که یه جوری امداد غیبی برسه و تلویزیون همون لحظه بترکه ایشالا به حق پنج تن آل عبا !

  

فوریه 14, 2009 at 4:10 ب.ظ. ۱ دیدگاه

ولنتاین امسال را عشق است و صفا

 

امسال ولنتاین را با سازمان سنجش سر جلسه آزمون کارشناسی ارشد جشن خواهیم گرفت !!!

فکر کن چه ولنتاینی بشه امســــــــال!  ولنتاین در کنار وزیر علوم به همراه یه تیتاب !

جهنم!!!  از هیچی که بهتره !

 

فوریه 12, 2009 at 4:11 ب.ظ. بیان دیدگاه

اندر فواید نلبکی

 

چند روزه که بدلیل ترکیدن یه منبع تو شوفاژ خونه ی ساختمون آب گرم نداریم ولی آب سرد هست! داشتم به این فکر میکردم اگه آب سرد قطع میشد و فقط آب گرم داشتیم عجب بساطی میشدهـــــــــا !

مثلا روم به تیفال واسه اجابت مزاج، نلبکی لازم میشدیم !

 

فوریه 11, 2009 at 4:12 ب.ظ. 2 دیدگاه

قسمت دوم

 

خلاصه اتاق عمل ما خالی شد و همان عزرائیل خان آمد و ما را به داخل برد.دکی جان بیهوشی آمد و دارو به ما زد و رفت  ولی ما که نخوابیدیم ! جراح جون جانمان که آمدند گفتم آقای دکی به جون مادرم من بیدارما نکند چاقو را فرو کنی و زنده زنده ما را تیکه و پاره کنی ! گفت : نــــــــــــــه دخترم الان میخوابی مطمئن باش ! ولی آنها خبر نداشتند که با چه پهلوانی سروکار دارند،هی من به این بچه های بلاگفا میگویم که به من بگویید پهلوان ناهید ولی کو گوش شنوا؟!   آنقدر ما نخوابیدیم که دکتر عصبانی گشت و داد زد که به این دکتر بیهوشی سر به هوا بگویید که بیاید.من هم ترسیده بودم و گفتم حتما الان میگویند که این دخترک با دارو بیهوش نمیشود پس با پتک میزنیم در فرق سرش !

خلاصه از آنجایی که اینجا ایران است و همه چیز درست و اصولی انجام میشود دکتر بیهوشی ای که باید سر عمل باشد( که نبود) را پس از یک ساعت دنبالش فرستادن با چاپار و کبوتر نامه بر و دود آتش و داد و هوار بالاخره پیدایش کردند و آمد و ما را بیهوش ساختند نامردا !!!  ناگهان دیدم در یک اتاقی هستم و صدای وز وز یک موجود مذکر در بیخ گوشمان می آید که میگوید: ای بابا بلند شو دیگه همه بیدار شدن تو هنوز خوابی؟! سرم را برگردانده دیدم عجب موجود مذکری !!!!!!!! (بسی بسیار چاق و غول پیکر بود) من تازه داشتم به هوش می آمدم . تخت این بشر مذکر بین تخت من و یک دختر دیگر بود و انگار چند دقیقه ای زودتر از من به هوش آمده بود و آنقدر شر و ور گفت و ما خندیدیم در این اتاق ریکاوری که پرستار درجه خشانتش زد بالا و گفت : ای بابا یکی بیاد اینو ببره مثلا اینجا ریکاوریــــــــــــــــــه !

آمدند و آن موجود عظیم الجثه را بردند و او هم هی داد میزد که به جان خودم اگر منو ببرید یه جای دیگه من به هوش نمیاما حالا از من گفتن بود !!!!  پس از چندی ما را به بخش انتقال داده و از آنجا بود که بدلیل آن همه داروی بیهوشی تا خود صبح دل و روده مان درون دهانمان آمد و تا صبح علی الطلوع هی هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو ع !!!

از آن موقع هم نمیدانید چه پادشاهی ای میکنیم در خانه ! بالاخره ما بیماریم دیگر ! بیمار هم نیاز به مراقبت دارد دوستان مگر نه ؟!

 

فوریه 9, 2009 at 4:14 ب.ظ. بیان دیدگاه

پهلوان (قسمت اول)

 

آقا چشمتان روز بد نبیند ما در بیمارستان بستری گشته بصورت ناشتا ! البته چنانچه استحضار دارید لغت ناشتا را برای 2 ساعت ،3 ساعت ، 4 ساعت و یا همین حوالی گرسنگی به کار میبرند ولی ما از شب قبل تا دم غروب به اصطلاح ناشتا بودن جان دادیم دور از جون شما ! که چه بشود؟ که دکی جون جان بیایند و دل و روده ی ما را تا در نیامده عمل کنند …

خلاصه دکی جون گویی که آمدند و یک عدد پرستار به قول خودمان دراز آمد و یک پارچه ای به دست ما بست که اسممان رویش نوشته شده بود و ما پنداشتیم که این از خدا بیخبران 100% میخواهند ما را به دیار باقی بفرستند که این کار را کردند.خلاصه ما را بر تخت روانی سوار کردند (البته نه از آن نوعی که زلیخا سوار میشد و فیگور می آمد هــــــــا ،از آن نوعی که مریض بخت برگشته را سوارش میکنند و در این چاله چوله های بیمارستان می اندازند و هی میگویند ببخشید عـزیـــزم !( آخر آن ببخشید در فرق سرتان بخورد کمرمان له شد ! )

از اصل مطلب دور نشویم ، خلاصه ما با چشمانی اندوهگین از خانوداه خداحافظی کردیم و ما را وارد اتاقی کردند و از اون کلاههای سفید سرمان کردند و برای اینکه اسلام به خطر نیفتد یک روسری سفید هم دادند که رویش سرمان کنیم! بعد یک آقایی آمد که به جان خودم نباشد به جان آقای آبگوشت شباهت زیادی با عزرائیل داشت و ما پیش خودمان گفتیم که ای ناهید 21 سال زندگی کردی (البته به همه گفتی 20 ) که چه بشود؟ که با این غول پشندی به دیار باقی بشتابی؟ ای خاک بر سرت !!!

خلاصه ما را وارد سالنی کردند که پر از اتاقهای عمل بود و این عزرائیل جون جان ما را کوباند دم در یکی از آن اتاقهای عمل که داخل آن یک بخت برگشته را داشتند تکه و پاره میکردند ، ناگهان یک دکتر که منتظر خالی شدن یکی از اتاق عملها بود تا برود و شیکم یک بیچاره را پاره پاره کند به در آن اتاق میکوبید و به جراح داخل آن اتاق میگفت که : احمد جان تزول بابا تزول ، کار داریم!  میخواستم بگویم دکتر جان چی چی رو تزول؟ بچه ی پدرت نیست که دلت به حالش بسوزداگر او تزول کند آن سیاه بخت که زیر دستش است هم به صورت تزولاسیون به آن دنیا اجلال نزول میکند !

 برای جلوگیری از خستگی دوستان این داستان ادامه دارد …

 

غم و غصه نوشت : من هنوز نمیتونم زیاد بشینم و شرمندم از اینکه هنوز نمیتونم بیام به وبلاگاتون،دلم برای وبلاگا یه ذره شده !

به جون مادرم نوشت : من بینی م نیازی به عمل نداره ! (آیکون ناهید فیگور میگیرد !) من بینیم رو عمل نکردم به جان هر کی میپرستید …

 

فوریه 8, 2009 at 10:15 ب.ظ. بیان دیدگاه


هیچی ...
همین !

توییت های من

  • از وقتی دیدم تو عروسی حامد نیک پی، ساسی مانکن خونده دیگه اون آدم قبلی نشدم 9 hours ago
  • عشق به زندگی فقط اونجاش که یار میگه بریم؟ میگی بریم و میریم #دروتخته 2 weeks ago
  • ما میفهمیم، اما به روی خودمون نمیاریم چون مهم نیست :)) 2 weeks ago
  • رفتم موهامو رنگ و هایلایت و کراتینه کردم و جیبم به شدت درد میکنه 2 weeks ago
  • از سر شب تا الان بابام سه دفعه کولر رو خاموش کرده و من سه دفعه روشن کردم الان نوبت بابامه :] 3 weeks ago
  • بحث من نبودن وزیر زن در کابینه نیست مشکل من اینه که نگاه جنسیتی از اینور بوم نیفته اینکه بگیم حداقل یک وزیر زن،یعنی فقط تاکید به جنسیت 3 weeks ago
  • فکر میکنم اصرار به انتخاب وزیر زن و یا مخالفت با نداشتن وزیر زن خودش به نوعی ضد فمنیسمه برابری یعنی تمرکز به جای جنسیت به شایستگی افراد باشه 3 weeks ago
  • اصرار برای انتخاب وزیر زن رو نمیفهمم اصرار باید به انتخاب فرد برتر و اصلح باشه چه زن چه مرد 3 weeks ago
  • اون دوقرونی که مامورپمپ بنزین صرفا به خاطر اینکه پیاده نمیشدم بنزین بزنم ازم میپیچوند مهم نبود مهم این بود که زور داشت برام منو احمق فرض کنن 3 weeks ago
  • مدتهاست که دیگه خودم بنزین میزنم و وقتی پیاده میشم از ماشین حس میکنم پرسنل پمپ بنزین دلشون میخواد خرخرمو بجون که نمیتونن سرم رو کلاه بذارن 3 weeks ago
  • رفیق پایه داشتن بزرگترین نعمت دنیاست. اصلی ترین رفیق پایه ت همسرت باشه بزرگترین خوشبختی دنیاست 3 weeks ago
  • وقتی توخیابون چندین پل عابر و خط کشی هست،انتظارنداشته باشین ازهرجای خیابون که میخواین ردشین راننده وایسته راننده گناه نکرده که ماشین زیرپاشه 3 weeks ago

RSS پیوندهای گوگل ریدری

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

افراد آنلاین

آمار وبلاگ

  • 542,721 بازدید