چادر یکی از دستاوردهای اجباری انقلاب

ژانویه 28, 2009 at 4:14 ب.ظ. 4 دیدگاه

 

به دلایلی مجبور شدیم بریم بیمارستان بقیه الله.وقتی که وارد شدیم یه خانوم چاقی که شباهت بسیار زیادی به فاطی کماندوها داشت دم در نشسته بود و چپ چپ به من نگاه کرد و گفت : کجا خانوم؟

منو میگی سکته زدم و پیش خودم گفتم حتما اینا فهمیدن من قاچاقچیم و میخوان منو دستگیر کنن میخواستم فرار کنم که یهو یادم اومد که ای بابا من که کاری نکردم به جون مامانم ، خلاصه گفتم اگه شما اجازه بدید انشاالله به سلامتی و به میمنت و مبارکی و با اجازه بزرگترا میخوام برم داخل.گفت:نمیشه !

لپشو کشیدم گفتم گوگولی مگولی جون من شوخی نکن بذار بریم تو کار داریم.نزدیک بود بزنه تو دهنم گفت یه کارت شناسایی بده ! منم که قلبم تو دهنم بود فهمیدم که حتما یه نامردی منو لو داده و همین الان از  SPE (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) میان منو میبرن.گفتم خانوم به جون خودم من ناهیدم و به جون شما نباشه به جون آقای آبگوشت اصلا چیزای بد نمینویسم تو وبلاگم و نه تنها جوونای این مملکت رو ترغیب میکنم به موندن در ایران بلکه تا الان خیل عظیمی از امریکاییها و اروپاییها به خاطر نوشته های من ثبت نام کردن که بیان ایران پناهنده بشن و تا الان چند نفرشون از عشق اینجا خود کشی کردن !!

دوباره گفت : خانوم کارت شناسایی ! گفتم آخه واسه چی؟بگین من طاقت شنیدنشو دارم. گفت: باید چادر سرت کنی.کارتت رو میذاری اینجا چادر میگیری.گفتم جون شما راه نداره من باید این چادر قشنگو بدزدم مگه میشه یا خودمو میکشم یا میذارید اینو با خودم ببرم خونه . میخوام قابش کنم بزنم تو دیوار؟! به خودم اومدم و گفتم ای دل غافل باز هم این پدر جون جان ما رو اشتباهی رسونده و ما رو آورده امامزاده بقیه الله به جای بیمارستان بقیه الله،دویدم بیرون و سردر رو نگاه کردم دیدم نوشته بیمارستان بقیه الله ، با چشمای چهار تا شده اومدم تو و از خانومه پرسیدم چرا باید سرم کنم؟!

گفت اینجا قانونشه.

من اینقدر از این جواب قانع شدم که خدا میدونه یه چیزی تو مایه های حل مساله فیثاغورث منطقی بود!

ولی فکر کنم آدمهای توی بیمارستان از فضا اومده بودن و اگه بی چادر میرفتی جلوشون منفجر میشدی.پیش خودم گفتم اینا صلاح ما رو میخوان ، میخواستن ما منفجر نشیم اول جوونی.خلاصه چادر رو گرفتم و گفتم خانوم بی وضو برم یا با وضو؟ گفت چی؟ گفتم هیچی خانوم خدا خیرتون بده که با این کارتون از فساد مملکت جلوگیری میکنین تازه اگه من جای شما بودم هرکسی که مانتویی بود یه دونه میزدم تو دهنش تا دیگه از این کارا نکنه.تازه اینجوری حداقل حقوقی هم که میگیری حلالتره خدایی.

 

چادر نوشت : اصل قضیه راستکی بود به جون خودم.فقط یه کم طنز قاطیش کردم با اجازه !

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

ناهید شاعری برجسته پهلوان (قسمت اول)

4 دیدگاه Add your own

  • 1. آرتام  |  ژانویه 3, 2010 در 6:48 ب.ظ.

    تازه این که خوبه…
    مردایی که میخوان برن بقیه الله ملاقات باید همونجا دم در سریع ریش بذارن!!!
    خدا شاهده، یه بار برای اینکه مادر بزرگ مریضم رو ببینم انقدر زور زدم که ریش که در آوردم هیچ، ابروهامم پیوسته شد. هنوزم همونجوریه!

    پاسخ
  • 2. ثمین  |  مارس 8, 2010 در 10:48 ق.ظ.

    خدا بگم چیکارت کنه با این نوشته هات !!! مُردم بسکه جلو خندمو گرفتم . آخه شرکت جای خوندن این چیزاس؟؟!!!

    پاسخ
  • 3. مستانه  |  مارس 18, 2010 در 5:37 ق.ظ.

    منم اولین بار رفتم بیمارستان نجمیه با این مسئله رو برو شدم
    واقعا کار بی خودیه که چی بشه ؟اونم چادر به اون سنگینی تمام مدت دست و پام بهم گره میخورد

    پاسخ
  • 4. پرهام  |  آوریل 15, 2010 در 4:02 ب.ظ.

    خيلي وقت بود اينقدر نخنديده بودم. واي مردممممممممممممممم

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


هیچی ...
همین !

توییت های من

  • مهمونی بودیم با کفش پاشنه بلند ایران گل زد تا سه متر میپریدم و عربده میزدم همون شادی مرا بس 11 hours ago
  • RT @aliinba: بهترین صحنه بازی https://t.co/ftkH6BBEVu 11 hours ago
  • RT @morghlim: مامانم بعد بازی مسیج زده:))) https://t.co/xng6IiPxTR 11 hours ago
  • RT @Dokhtarhaji: همین که اسپانیا از بردن ما با "یک گل" خوشحاله یعنی ما بردیم 11 hours ago
  • آقا دمتون گرم افتخار کردیم بهتون 12 hours ago
  • هیچوقت اینجوری به تیم ملی افتخار نکرده بودم اینجاست که باید گفت واقعا چیزی از ارزشهامون کم نشد 12 hours ago
  • RT @sariigalin: صحنه لایی خوردن پیکه رو میخوام تتو کنم رو کمرم. 12 hours ago
  • همین که اسپانیا از بردن ما با "یک گل" خوشحاله یعنی ما بردیم 12 hours ago
  • رئال مادرید - بارسلونا VS استقلال- پرسپولیس 20 hours ago
  • RT @IkerCasillas: 🇪🇸 VS 🇮🇷 22 hours ago
  • من از وضعیت واردات میگم یکی اومده میگه اینهمه انرژی منفی لازمه؟ اینکه نگیم چه اتفاقی افتاده یعنی موج مثبت میدیم و با لبخند به قهقرا میریم؟ 22 hours ago
  • این توئیت رو میکنم برای آخر آذرماه امسال با این شرایط تحریمهای جدید و با ته کشیدن قطعات و مواد اولیه های وارداتی ت… twitter.com/i/web/status/1… 2 days ago

RSS پیوندهای گوگل ریدری

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

افراد آنلاین

آمار وبلاگ

  • 544,159 بازدید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: