Archive for ژانویه, 2009

چادر یکی از دستاوردهای اجباری انقلاب

 

به دلایلی مجبور شدیم بریم بیمارستان بقیه الله.وقتی که وارد شدیم یه خانوم چاقی که شباهت بسیار زیادی به فاطی کماندوها داشت دم در نشسته بود و چپ چپ به من نگاه کرد و گفت : کجا خانوم؟

منو میگی سکته زدم و پیش خودم گفتم حتما اینا فهمیدن من قاچاقچیم و میخوان منو دستگیر کنن میخواستم فرار کنم که یهو یادم اومد که ای بابا من که کاری نکردم به جون مامانم ، خلاصه گفتم اگه شما اجازه بدید انشاالله به سلامتی و به میمنت و مبارکی و با اجازه بزرگترا میخوام برم داخل.گفت:نمیشه !

لپشو کشیدم گفتم گوگولی مگولی جون من شوخی نکن بذار بریم تو کار داریم.نزدیک بود بزنه تو دهنم گفت یه کارت شناسایی بده ! منم که قلبم تو دهنم بود فهمیدم که حتما یه نامردی منو لو داده و همین الان از  SPE (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) میان منو میبرن.گفتم خانوم به جون خودم من ناهیدم و به جون شما نباشه به جون آقای آبگوشت اصلا چیزای بد نمینویسم تو وبلاگم و نه تنها جوونای این مملکت رو ترغیب میکنم به موندن در ایران بلکه تا الان خیل عظیمی از امریکاییها و اروپاییها به خاطر نوشته های من ثبت نام کردن که بیان ایران پناهنده بشن و تا الان چند نفرشون از عشق اینجا خود کشی کردن !!

دوباره گفت : خانوم کارت شناسایی ! گفتم آخه واسه چی؟بگین من طاقت شنیدنشو دارم. گفت: باید چادر سرت کنی.کارتت رو میذاری اینجا چادر میگیری.گفتم جون شما راه نداره من باید این چادر قشنگو بدزدم مگه میشه یا خودمو میکشم یا میذارید اینو با خودم ببرم خونه . میخوام قابش کنم بزنم تو دیوار؟! به خودم اومدم و گفتم ای دل غافل باز هم این پدر جون جان ما رو اشتباهی رسونده و ما رو آورده امامزاده بقیه الله به جای بیمارستان بقیه الله،دویدم بیرون و سردر رو نگاه کردم دیدم نوشته بیمارستان بقیه الله ، با چشمای چهار تا شده اومدم تو و از خانومه پرسیدم چرا باید سرم کنم؟!

گفت اینجا قانونشه.

من اینقدر از این جواب قانع شدم که خدا میدونه یه چیزی تو مایه های حل مساله فیثاغورث منطقی بود!

ولی فکر کنم آدمهای توی بیمارستان از فضا اومده بودن و اگه بی چادر میرفتی جلوشون منفجر میشدی.پیش خودم گفتم اینا صلاح ما رو میخوان ، میخواستن ما منفجر نشیم اول جوونی.خلاصه چادر رو گرفتم و گفتم خانوم بی وضو برم یا با وضو؟ گفت چی؟ گفتم هیچی خانوم خدا خیرتون بده که با این کارتون از فساد مملکت جلوگیری میکنین تازه اگه من جای شما بودم هرکسی که مانتویی بود یه دونه میزدم تو دهنش تا دیگه از این کارا نکنه.تازه اینجوری حداقل حقوقی هم که میگیری حلالتره خدایی.

 

چادر نوشت : اصل قضیه راستکی بود به جون خودم.فقط یه کم طنز قاطیش کردم با اجازه !

ژانویه 28, 2009 at 4:14 ب.ظ. 4 دیدگاه

ناهید شاعری برجسته

 

تنها شعری که تو تمام زندگیم گفتم و کلی بین دوستای علافتر از خودم جا افتاده اینه :

 

دستو بیا تو کارش               بزن به افتخارش !

 

(کی گفته من ذوق هنری ندارم.هان؟!)

 

 

ذوق مرگ نوشت: امروز روز آخر امتحانا بود !

سکته نوشت : دو تا از درسها که مطمئن بودم افتضاح دادم نمرش اومد،نمره ها افتضاح تر از فکر من بود!

 

ژانویه 25, 2009 at 4:15 ب.ظ. بیان دیدگاه

حکیم و حاکم

 

ایشالا مالت به حکیم و حاکم مبتلا نشه …

 

                                                                        از سری فرمایشات مادربزرگم ! 

 

 

ژانویه 6, 2009 at 1:31 ب.ظ. بیان دیدگاه


هیچی ...
همین !

توییت های من

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

RSS پیوندهای گوگل ریدری

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

افراد آنلاین

آمار وبلاگ

  • 541,832 بازدید