Archive for دسامبر, 2008

باباش پولداره !

 

جدیدا از هر کسی میپرسم طرف چه کاره ست میگه باباش پولداره !

چرا تو آگهی های استخدام همشهری شغل » باباش پولداره » رو پیدا نمیکنم ؟!

 

دسامبر 19, 2008 at 7:40 ب.ظ. بیان دیدگاه

دست در دست هم نهیم به مهر ، گوشی من را کنیم آباد

 

من نمیدونم این دانشمندای بی سواد چه کار میکنن !

همش چیزای بیخود میسازن،آخه ساختن یه ربات بیخود که نمیتونه درست حسابی راه بره به چه درد من میخوره ؟!  

کاش یه دستگاهی اختراع میشد که هر چند وقت یکبار برای آدم اس ام اس میومد و یا یهو غافلگیرانه گوشی زنگ میخورد ! به کسی نگینا به شدت زنگ خور موبایلم پائینه، یا بهتر بگم اصلا دیگه زنگ خور و اس ام اس خور ندارم !

لطفا یکی به من زنگ بزنه.من به جهنم ، گوشیم گناه داره، دلش میشکنه !

دسامبر 13, 2008 at 4:52 ب.ظ. 4 دیدگاه

سزارین ؟!

یه بنده خدایی گوشیش رو آورد و با هزار ذوق و شوق فراوان گفت :بیا اینو ببین،کلیپ سزارینه.منم با شجاعت فراوان یه لحظه حس کردم که یه ده ، پونزده سالی هست که تو این کارم و گفتم بده بینیم چیه ؟! ولی چشمتون روز بد نبینه ، دکمه ی play رو زدن همانا و سکته زدن همانا !بعد از چند ثانیه یقه ی لباسم رو به دندون گرفته بودم و دو تا دستام رو جلوی صورتم گرفته بودم و هر چند ثانیه یکبار از لای انگشتای دستم صحنه ی دلخراش عمل سزارین جلادانه رو نگاه میکردم.و همزمان با اون هرچی صداهای عجیب و غریب هم بلد بودم در میاوردم و به بچه و بابای بچه هر چی فحش بلد بودم نثار کردم و هر چند ثانیه یکبار هم شکمم رو میگرفتم و پشتم رو میکردم به گوشی و داد و هوار میکردم و بابای بچه رو مورد لطف قرار میدادم (ولی از اون لحاظ) …البته کسی هم با هفتیر بالا سرم نبود و مجبورم نکرده بودن که نگاه کنم ولی این حس فضولی اجازه ی بی خیال شدن از قضیه رو نمیداد.منم که فضول …در همین حین بود که از لای انگشتام دیدم که آقای دکتر محترم جلاد خان بچه رو کشید بیرون !اینقدر ذوق کرده بودم که با صدای بلند داد زدم گفتم : واااااااااااای فکرشو بکن یه موجود زنده رو از تو بدن آدم بکشن بیرون !و به محض اینکه بچه اومد بیرون دهنش رو باز کرد و بست.اینقدر صحنه ی قشنگی بود که گفتم واقعا اون همه سختی و درد به ازای همین یه صحنه واقعا در …

دسامبر 10, 2008 at 3:25 ب.ظ. بیان دیدگاه

لوله باز کن نیازمندیم

 

به یک لوله باز کن مجرب با چهل سال سابقه و ضامن معتبر و با روابط عمومی بالا و ظاهری آراسته نیازمندیم …

 

دلم بدجور گرفته است …

حالا اگر مردی بازش کن …

 

دسامبر 9, 2008 at 11:45 ب.ظ. بیان دیدگاه

اوزون – CFC – جوونمردی

 

توی اتوبوس پرند به تهران بودم و از خستگی رو به موت و به دلیل ازدحام سر پا !

وسطهای راه بود که یه نفر پیاده شد و یه صندلی خالی شد و من داشتم کلی ذوق مرگ میشدم که الان میشینم ولی یه پسره که ۶ برابر من بود با کمال وقاحت و پررویی اومد و نشست رو صندلی بدون یه تعارف الکی.

اینقدر حرصم گرفته بود که میخواستم بزنم دندوناش بیاد تو شیکمش و پیش خودم میگفتم که مطمئنا با سوراخ شدن لایه ی اوزون جوونمردونگی هم سرطان پوست گرفته و ریشه ش از زمین کنده شده و یه لحظه به این فکر میکردم که اگه الان پنجاه سال پیش بود و یه همچین اتفاقی می افتاد.پسری که دستمال لنگی تو دستش بود و با شیش من سیبیل کنار دختره وایستاده بود سریعا جای خودش رو میداد به دختره و میگفت بفرما بیشین آبجی و بعد از اون هم موقع پیاده شدن از دختره بار و بندیلش رو میگرفت و میگفت که آبجی بده ما برات میاریم و خلاصه با فاصله ی شیش متری از دختره تا خونشون همراهیش میکرد و هفته ی بعدش هم میرفت خواستگاریش و …. لی لی لی لی لی لییییییییییی

در همین فکرا بودم که یه پسره از جاش بلند شد و هی اصرار کرد که خانوم شما بفرمائید و از من انکار و از اون اصرار.

منم که داشتم میمردم با تعارف دوم با کله رفتم تو صندلی و نشستم.و این دفعه به این نتیجه رسیدم که با ممنوع شدن استفاده ی CFC ها هنوز یه مقداری از جوونمردی دور از دسترس اشعه ماوراء بنفش مونده و یه کمی جوونمردی هنوزم هست و همشون سرطان زده نشدن…

 

دسامبر 8, 2008 at 5:09 ب.ظ. بیان دیدگاه

من درس دارم بابا

 

نمیدونم چرا همیشه وقتی قراره برامون مهمون بیاد من یادم میافته که درس دارم !

 

دسامبر 4, 2008 at 1:47 ب.ظ. بیان دیدگاه


هیچی ...
همین !

توییت های من

خطا: توییتر پاسخ نداد. خواهشمندیم چند دقیقه صبر کنید و این صفحه را بازآوری نمایید.

RSS پیوندهای گوگل ریدری

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

افراد آنلاین

آمار وبلاگ

  • 541,832 بازدید