سر اومد بهارون، همش شد زمستون
ژوئن 11, 2011 at 6:25 ب.ظ. 6 دیدگاه
.
باز اومد زمستون
پژمرده بهارون
.
ورودی دستهبندی شده در: دستهبندی نشده. برچسبها: .
6 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1.
داوود | ژوئن 11, 2011 در 7:56 ب.ظ.
«پدربزرگم پول میداد میگفت پفک نمکی مینو بخرید، پدربزرگم دیگه نیس، پفک نمکی مینو هس … تبلیغ نمیکرد براش، ایمان داشت بهش ..به پفک نمکی مینو»
)
پدر بزرگم همین بودا، فقط خودش مغازه داشت، میداد بهمون بخوریم. هم این، هم یه سری کلوچه های «کام» بود.
خدا بیامرزه هم مال مارو هم شما رو.
«امشب هی شر و ور دارم میگم … نمیدونم باز بگم یا برم بخوابم .. شایدم بگم، یهو بخوابم .. غافلگیر شم .. هیجان شه » اختیاار داری، شما و شر و ور؟ اگرم شر و ورن، در هر صورت من خوشم میاد، به این شر و ور گوییت ادامه بدی خوشحال میشم.:)
«موهام خسته س، داد میزنه، سر من .. بهش میگم به من چه؟؟ برو ول شو تو کوچه خیابون .. من باهات بیام منو میگیرن .. گوش نمکنه » آی اگه به من(پسرا) میگفتن حجاب رعایت کن من گوش میدادم؟ …. آره، هیچ غلطی هم نمیتونستم بکنم، جرأتشم نداشتم، خوشحالم که حداقل به من اینو نمیگن، حالا امیدوارم به شما هام نگن.(چشمم شوره میترسم فردا بگن پسرا همه چادر چاقچور کنن.
«اونوقتا بزرگونه بچگی کردیم … جوونی هم تعطیل … از روز اول یا دنیا پیر بود یا ما پیر دنیا»
نگو که دلم خونه.
«تندیس منو بسازید بزنید سردر شهر به عنوان شهروند نمونه»
هر کی اقدام کرده به ساخت این تندیسه، ادامه نده، بابا فردا میزنن میدزدنش.(دیگران ندزدن خودم میدزدم یه یادگاری از دختر حاجی برا ایام فسیلی ه خودم داشته باشم.)
«شما یادتون نمیاد الان داره برف میاد، اسنادشم موجود»
منم شاهدشم.
«اگه دیدین فردا حوالی ظهر یکی داره از اینورا سوت زنان و دیوار نگاه کنان رد میشه، منم رد شدم به روم نیارید» حالا شما رد شو(با توجه به تعریفت از رانندگیت)، ما رو زیر نگیر، قول میدم به روت نیارم.
«مادر چند تا پسر رو میشناسید که از یک جای زیارتی برای عروس نداشته ی پسر مجردش چادر رنگی نیاورده باشه؟؟ » دارم میمیرم از خنده.
آی گفتی.
تازه جانماز هم گرفته.
«اینجوری دیگه .. بچه ما بدبخت بیچاره ها چی میشه؟ یا دختر میشه یا پسر … رئیس جمبور نمشه که »
«عکس گربه و بچه روحم رو شاد میکنه…گربه دار که نشدیم، بچه دار هم … والا »
گیر دادین به بچه ها. خبریه؟…والا
«باز اومد زمستوون … پژمرده بهاروون »
چی شد؟ من برا برف شهادت بدم، دیگه تاریخ رو که نمیتونم شهادت بدم، اینو چی کار کنم؟ زمستون شد؟ چه بی خبر.
2.
دخترحاجی | ژوئن 13, 2011 در 3:37 ب.ظ.
یعنی مرسی از اینهمه توجه
حرفی واسه گفتن من باقی نمونده دیگه
مرسی واقعا
3.
حديث | ژوئن 11, 2011 در 8:00 ب.ظ.
دلمان سخت برايتان تنگ شده بوددددددددددد.خوبي؟:*
امتحانو خوب دادي؟
منم امروز داشتم
4.
دخترحاجی | ژوئن 13, 2011 در 3:36 ب.ظ.
شهر رو که رد شدم … آئین نامه رو قبول شدم
مرسیییییی
5.
24 | ژوئن 12, 2011 در 12:59 ق.ظ.
هیچی
6.
مستر پیچ | ژوئیه 21, 2011 در 1:40 ق.ظ.
فقط واسه این ضد سراییت اومدم بگم قشنگ بود … !!! ضد سراییم از خودم دراوردم جایی نگرد … !!!!