عزیزم، عزیز عمه ته
آوریل 28, 2011 at 9:31 ب.ظ. 44 دیدگاه
.
هیچوقت به هم نگید عزیز !! … عزیز به پیرزن نود ساله ای میگن که مادربزرگ چهل و هشت تا نوه ست !!
.
ورودی دستهبندی شده در: دستهبندی نشده. برچسبها: .
44 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1.
داوود | آوریل 29, 2011 در 2:21 ب.ظ.
«به کسی نگید که من از پروانه بیشتر از سوسک میترسم»
خب حق داری، من که یه پروانه دیدم بالاش سیاه، از سوسک بدتر بود. تازه لامذهبا، بال دارن، میپرن به آدم.
«دختر حاجی هستم که امتحان آئین نامه دادم و به 5تا سوال شک دارم..یعنی اگه یکیش درست باشه قبولم و اگه همش غلط باشه رد..نظرم به رد نزدیکتره» خب میگفتی 5 سوالشو غلط نوشتم، دعا کنین یکیش اشتباهی از دستم در رفته باشه، درست شه. فکر کنم این جمله هه به واقعیت نزدیکتر باشه.
2.
دخترحاجی | مه 2, 2011 در 5:31 ب.ظ.
در هرصورت رد شدم مهم نیست دیگه
))
3.
کسری وحیدی | آوریل 29, 2011 در 3:42 ب.ظ.
عزیزم حالت خوبه؟
گفته باشم، عمه ام 90 سال بیشتر داره و بیش از 48 تا نوه داره
ولی به تو هم میگم عزیزم
باشه عزیزم؟
4.
دخترحاجی | مه 2, 2011 در 5:32 ب.ظ.
درست صوبت کن بینم … عزیزم کیه؟؟؟ بزنم تو سرت؟؟؟ من دخترحاجی خانومم
)
5.
کسری وحیدی | آوریل 29, 2011 در 3:58 ب.ظ.
آخرش چی شد؟ قبول شدی؟
یادمه امتحان آیین نامه رو بدون غلط قبول شدم. به اطرافیانم هم خیلی تقلب رسوندم.
آخر سر مسئول تصحیح سوالات بهم گفت اگه الان نمره ی کامل برات بزنم از مرکز بهت شک میکنن که نکن تقلب کردی و یه بار دیگه ازت امتحان میگیرن.پس با یک غلط قبولت میکنم
6.
دخترحاجی | مه 2, 2011 در 5:33 ب.ظ.
خوش به حالت خب D:
7.
امیرحسین | آوریل 29, 2011 در 7:14 ب.ظ.
سلام. من همیشه توی فرند فید از طرفداران حرفات هستم . الان داشتم اون بالای وبلاگتو میخوندم که نوشتی نه خودم حاج خنومم نه بابام…. خیلی جالب بود دیدم ارزش نظر دادن داره . کلی خندیدم. خدایش طبع طنزت حرف نداره منکه هر کار میکنم نمیتونم مثل تو طنز بنویسم.موفق باشی.اگه خواستی دنبالم بگردی توی فرند فید تو رو فالو کردم به اسم امیر حسین افشاری. موفق باشی.
8.
دخترحاجی | مه 2, 2011 در 5:33 ب.ظ.
الان میرم فرفر پیدات میکنم P:
9.
24 | آوریل 30, 2011 در 5:57 ق.ظ.
10.
دخترحاجی | مه 2, 2011 در 5:34 ب.ظ.
خودتی … مشت تو چشمت
11.
آرش قاسميان | مه 1, 2011 در 6:48 ق.ظ.
مسابقه تي وي پرشيا ساعتش و روزش لطفا؟؟
12.
دخترحاجی | مه 2, 2011 در 5:36 ب.ظ.
شنبه ها، ساعت 9:30 شب D:
13.
24 | مه 1, 2011 در 9:08 ب.ظ.
14.
دخترحاجی | مه 2, 2011 در 5:37 ب.ظ.
یه دونه هم که بذاری ما به نیت همش برمیداریم D:
15.
عاطفه | مه 8, 2011 در 9:27 ق.ظ.
سلام خوبین . من وبلاگت رو میخونم
خودم هم تازگی ها شروع کردم به نوشتن اسمه وبلاگمم اینه : 1 خواستگارم هم نداریم : دی
دارم خاطره های خودم و دوستامو فکرای درونم رو در مورده روزه خواستگاری توش می نویسم خیلی خیلی خوشحال میشم بیای به وبلاگمم
حتما بیا
16.
سوگل | مه 11, 2011 در 1:36 ب.ظ.
این حرفت جالب بود!! هرکی فکر کنه من شبیه این عکسم خره !
17.
مترسک | مه 12, 2011 در 12:05 ب.ظ.
ها ها ها، با همون سوال قد فیس بوکی پیدات کردم تو فیس بوک
البته یه ساعتی طول کشید، ولی خواستم بگم خواستن توانستن است
18.
دخترحاجی | مه 14, 2011 در 2:03 ب.ظ.
19.
مترسک | مه 14, 2011 در 10:50 ب.ظ.
نه
چن تا دختر دیگه هم زده بودن، یکیشون خارج از کشور بود، یکی خارج از ایران، رقابت بین تو و یکی دیگه شدید شده بود که از توی بقیه ی سوال های دیگه که جواب داده بودید معلوم شد اون آبانی ئه
ولی سختی کار اونجا بود که سواله رو هر کاری می کردم پیدا نمی شد
20.
دخترحاجی | مه 31, 2011 در 4:06 ب.ظ.
آفرین کارآگاه
))
21.
داوود | مه 15, 2011 در 5:24 ب.ظ.
یعنی من عاشق این توییت هاتم. یکیش نیست خنده به لب نیاره. تازه خیلیاشم قهقهه ایجاد میکنه.
واقعن دختر ِ خیلی شیرینی هستی.
22.
دخترحاجی | مه 31, 2011 در 4:06 ب.ظ.
مرسی .. خوشحالم که خوشحالت میکنه رفیق
23.
بانوی اسفند | مه 17, 2011 در 9:09 ق.ظ.
بدتر از اون «عزیز جان» هست!!!!
حالت تهوعی فراموش نشدنی به آدم دست میده…
24.
مترسک | مه 17, 2011 در 9:13 ب.ظ.
خارج از تهران*
25.
رها | مه 18, 2011 در 3:54 ب.ظ.
گوگل که غوغاست هیچی الان فکر کنم فیس بوک هم غوغاست برای یافتنت
26.
إمادیوف | مه 20, 2011 در 9:41 ق.ظ.
گل گفتی دختر حاجی!
من لینکتون می کنم! اشکال نداره که؟
27.
داوود | مه 21, 2011 در 10:02 ق.ظ.
حالا آناهیتا هستی یا ناهید؟
ولی رسمن جمله رو کپی کردی ها اصلن تو گوگل میزنی دقیق همون جمله هه میاد.
خب دنده اتوماتیک بگیر. من که الان پشت دنده ای میشینم هیچی رسمن بلد نیستما. پشت سر هم یا تیک آف میکنم یا خاموش. کلن یادم رفته.
خدا بد نده چی شده؟ سه تا؟ اوووووو َ َ َ َ َ َ َ َ
28.
دخترحاجی | مه 31, 2011 در 4:07 ب.ظ.
چه همه رو با هم جواب دادی
)))
29.
داوود | مه 21, 2011 در 10:11 ق.ظ.
فکر کنم همون ناهید هستی.
178625 نفر دیگم تو ایران ناهیدن.
30.
آرش قاسميان | مه 21, 2011 در 10:45 ق.ظ.
وااااي ي ي ي ي خاكم به سر دختر حاجي…اسباب بازي سرنگ بدون سوزن؟؟بازي هم حتما آمپول بازي؟؟خاكم به سر….؟درضمن اصلا هم اسمت رو سرچ نكرديم…تازشم بايد پولم بدي ادت كنيمD:
31.
دخترحاجی | مه 31, 2011 در 4:07 ب.ظ.
32.
رامان | مه 22, 2011 در 3:31 ب.ظ.
ما به عزیزمون هم نمیگم عزیزم !
++
33.
Tati | مه 25, 2011 در 3:11 ب.ظ.
Love your writing and check your twitter everyday… so proud of you and the way you handle things around you… go girl.
34.
دخترحاجی | مه 31, 2011 در 4:08 ب.ظ.
thanks
35.
خواب باز | مه 26, 2011 در 5:51 ق.ظ.
اوه نه…
مامان بزگ ها عزيزن اره
ولي خوب عزيزكم ها و عزيزترين ها كه حتما مامان بزرگا نيستن كه؟
هوم؟
36.
میم | مه 27, 2011 در 12:17 ب.ظ.
باشه عزیزم:D
37.
امیر | مه 29, 2011 در 6:06 ب.ظ.
سلام….خوبی دختر؟ بنده را به یاد دارین؟
یه زمانی قدیم ما شما را دنبال میکردیم…بعد شما فیلتر شدین دیگه کامنت نذاشتم…نمیدونم چرا؟!
بعد از فرنفید دنبالت کردم بعد شما اعصاب من رو ریختی به هم پرایوتش کردی…اعصاب و روان واسه من نذاشتی…به قول خودت مشت تو دماغت…
بعد مجبور شدم برم فرندفید عضو شم که تو رو دنبال کنم…حالا هم دارم دنبالت میکنم..
38.
دخترحاجی | مه 31, 2011 در 4:09 ب.ظ.
اوه اوه چه پروسه ای بوده ها
)) به هر حال موتوشکریم و اینا .. مشت تو دماغ خودت در ضمن .. با تشکر
)
39.
لیلا | مه 30, 2011 در 11:55 ب.ظ.
خیلی وقته ننوشتی
40.
دخترحاجی | مه 31, 2011 در 4:10 ب.ظ.
تو وبلاگ فیلتر نوشتنم نمیاد … نمیدونم چرا … خیر نبینن که فیلترم کردن به حق پنش تن آل عبا
41.
داوود | ژوئن 3, 2011 در 1:18 ب.ظ.
«خیر نبینن که فیلترم کردن به حق پنش تن آل عبا»
بشمر.
«فردا میریم همدان … از بچگی آرزوی یه قلک سفالی داشتم که پول بریزم توش بعد بزنم زمین بشکونمش پولدار شم … فردا میخرم »
به سلامتی، ما که هر سال از دم اون شهر که قبل از همدان هست رد میشدیم، یه دونه از اونا نداشتم، لیوانهاشم خوبه ها.
«چه همه رو با هم جواب دادی»
بده؟ میگم همین که تو همین یه دونه مزاحمت میشم کافیه، بذار تو همین یکی تخلیه شم. تازه یه دفعه دیدی به جا اینجا بعد اینکه مطالبت رو بخونم، تو وُرد تخلیه شم، که مزاحم نشم کلن.
«اونوقت تو مرخصی دارم تمام کارام رو میکنم، با این تفاوت که ولو شدم رو تخت و لپتاپ رو شیکممه .. حاضرم حقوقم نصف شه ولی همیشه همینجوری کار کنم »
دختر نازا میشیا، نکن.
«بعد اونوقت تو این سریالای کلمبیایی فارسی وان، همه عاشق کُلفَتها هستن .. تبلیغ علیه سرمایه داری که میگن همینه»
همون عروسک پارچه ای رو ببینی، بهتره. این کلمبیایی ها کلن موضوعی ندارن، جز اینکه یه سری هستند که همه ماشالله یا بی پدرن، یا چند پدر، یا در جستجوی پدر.
«شما یادتون نمیاد به چرخ عقب دوچرخه هامون چرخهای کمکی میبستن» چرا تهمت میزنی؟ ما که یادمون میاد.
«مرگ پدر، سیلی به دختر، دفن شبانه … آشناست این ماجرا … جای یزید خالی »
آی گفتی، رو که نیست، هر سری هم یه دلیل واسه مرگش میگن. خب معلومه کشتینش، تابلوها.
اوووووو َ َ َ َ َ َ َ این سری دیگه خیلییییی همش رو باهم جواب دادم.
42.
دخترحاجی | ژوئن 5, 2011 در 1:41 ب.ظ.
43.
هستونک | اوت 11, 2011 در 1:55 ب.ظ.
خب عزیزم هم یکم زیادی چای نخورده پسرخالگیه … !
بنظرت گرامی چطوره؟
44.
آکادمی آرایشگران لندن | سپتامبر 16, 2011 در 11:16 ق.ظ.
جالب نوشتی…ولی خیلی ها از این کلمه بدشون که نمیاد خوششون هم میاد…به نظرم یه جورایی به تجربه شخصی بر میگرده…..زیاد حساس نشو….مهم اون دل و ذهنی هستش که این کلمه ها ازش بیرون میاد. من تکیه کلامم عزیز یا عزیز جون بود… به دوست دخترم – ۲۷ سالشه – بهش گفتم میگن به همدیگه نگید عزیز جون…خوب نیستش…جواب داد….تو به من بگی من دوس دارم…تازه بعضی وقتا حساس هم میشه میگه فقط به من بگو عزیز جان….به هیشکی حق ندری بگی الا من……
به نظرم بد آمدن یا خوش آمدن از یک کلمه یا مکان یا شخص یا هر چی از یک مدل یه کم پیچیده روانی و تجربی و شخصیتی تبعیت میکنه….که برای هر کس متفاوته…و منحصر بفرد..